1 هم که باشی، روزگار انگار 1ت میکند ..اینقدر در بچه داری با حوصله بودم که گاهی برای اطرافیانم عجیب مینمودم. به قدری سعه صدر به خرج میدادم که گاهی مادران اطرافم از رفتار خودشان که در گذشته با بچه هایشان داشته اند پشیمان میشدند. ..
حالا چند هفته ای است که ناگهان عصبی و بی حوصله شده ام..ناگهان یک رفتار کنترل نشده در برخورد با طفلکم از من سر میزند، کلافه ام..از همه چیز و بیشتر از خودم. راستی چرا من هیچوقت ذکاوتمندانه به زندگی نگاه نکردم..اصلا نفهمیدم چطور شد که به اینجا رسیدم. من عاقلانه برای خودم تصمیم نگرفتم چون هیچ شناختی از زندگی نداشتم. در محیطی بزرگ شدم که ایستادن در قله هنر بود و من هم در قله ایستادم ولی یاد نگرفته بودم چطور از قله پایین بیایم و یا حتی چطور در مسیر برگشت از قله از صحنه ها لذت ببرم، همانطور که بلد نبودم از مسیر رفت لذت ببرم. من نمیدانستم بعد از رسیدن به قله چه بکنم؟ شاید زندگی در دشت لذتبخشتر از ایستادن و توقف در قله باشد. حالا مانده ام با یک قله...می توان زندگی را تکرار کرد؟ نمیشود ولی آیا میشود فرزندی تربیت کرد که بتواند از پایین به بلندای قله نگاه کند، اطمینان به صعود داشته باشد، ولی خودش مسیرش را انتخاب کند و لذتبخش ترین مسیر را اختیار کند نه پرآوازه ترین را؟ یعنی میتوانم اینطور تربیتش کنم؟!
برچسب:
نویسنده: سام جعفری